غریبه


به جرم اینکه عاشق شدم همیشه دلشکسته و تنهام

اینم وبلاگ جدیدمه

bikas4256.blogfa.com

خوشحال میشم با این وبلاگم هم سربزنین
احساس می کنم در این چهاردیواری هم غریبم

و هنوزم اشک های روی گونه هایم را حس می کنم.....

غریبه بودن هم عالمی دار.......

ان قدر غریبه هستم که خود را همچون پرنده ایی در قفس می دانم....

پرنده ایی که هیچ کس نگاهم نمی کند و

هیچ کس برایم سوتی نمی زند!!

و با حسرت به پرنده های دیگر نگاه می کنم و اهسته

بی انکه کسی بفهمد گریه می کنم!

 غریبه بودن هم عالمی دار.....

یک پنجره برای دیدن
 
 یک پنجره برای شنیدن
 
 یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی
 
 در انتهای خود به قلب زمین می رسد
 
 و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
 
 یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را
 
 از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم
 
 سرشار می کند
 
 و می شود از آنجا
 
 خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد
 
 یک پنجره برای من کافیست
سهم من از با تو بودن شکستن بود ، از قلبت به من کوله باری از غمها رسید
از قلبت به من لحظه هایی رسید مثل این لحظه که همچنان اشک میریزم از اینکه دیگر نیستی
طعمه ی سرنوشت شده ام ، و زندگی آنقدر بی خیال است که جان مرا نمیگیرد !
عشق هرگز نمیمیرد و تو هیچگاه  دوباره نمی آیی!
امروز میگذرد و تو هیچگاه مرا نمیخواهی ، دیروز گذشت و من تو را فردا هم نخواهم دید
پس چه فایده دارد با نفسها رفتن ، با آه کشیدن ماندن !
بمانم که بسوزم ، یا نمانم که چشم به نبودنت بدوزم؟
خشکیده تر از آنم که کویر باشم ، گرفته تر از آنم که ابری باشم و من یک تنهای دلگرفته و دلم آرزو به دل مانده !
دلم گرفته ای خدا ، امروز را میگذرانم تا بگذرد ، تا فقط تمام شود ، شاید فردا به اعتقاد این دل خوش خیال تو را ببینم !
هر چه به این دل میگویم بی خیال ، دلم به خواب رفته در خیال این آرزوی محال!
دلم گرفته از تو و این دنیای بی حیا ، از تو که رفتی و از دنیایی که تو را بی وفا کرد ، تنها غم نبودنت را سهم این دل بی گناه کرد ، و دل من را بازیچه دست آن دل بی وفایت کرد!
اگر مثل سنگ هم بودم میشکستم، و اینک شکسته ام و حبابی هستم در هوای دل گرفته ی این عالم!
هیچکس نمیفهمد ، نمیداند ، نمیخواهد که بداند چه حالی ام ، نمیخواهد که بفهمد خیره به چه راهی ام، همه دور از من و من تنهاتر از تنهایی ، همه گفته بودند روزی تو تنها میمانی، من نفهمیدم ، نخواستم که بدانم روزی تو می آیی و میشکنی دلم را ، بهتر است تو هم نخوانی این شعر نیمه تمامم را…
دوستت دارم ای عاشقانه ترین لحظه ی زندگی ام ، تو را میخواهم ای تو که آنقدر دور شده ای از من که دیگر نمیبینمت ، و این قلب من است که شاید حسرت داشتن تو را برای همیشه داشته باشد!
دوستت دارم ای تو که هر چه فکرش را میکنم برای من ، برای قلبم و احساسم مثل و مانندی نداری
و می آیم به سویت ، دنبال میکنم عطر و بویت ، پا میگذارم جای قدمهایت ، تا شاید در این راه دوباره همسفرم شوی ، دوباره نفس بدهی به تنی که آنقدر رفته که بی نفس است !
نمیخواستم هرگز در راه عشق تو بسوزم ، دلم میخواست با تو بمیرم ، با تو بروم به سوی روشنی ها
دوستت دارم ای پاکترین لحظه ی زندگی ام ، دور از تاریکی ها ، فرار از هوس ها ، لذت تو را داشتن و لذت آنچه در این دنیا هیچ چیز بالاتر از آن نیست !
با ارزش تر از تو نیست در این دنیا ، بعد از تو هیچکس نیست جز خدا !
تو که رفتی ،من احساس تنهایی نمیکنم ، تو در قلبمی من این جرم شکستنت را شکایت نمیکنم!
ای تو که در قلبمی ،میدانستم که اگر قلبم را بشکنی ، خودت خواهی شکست ، قلبم را جدا از خودم دانستم، شیشه ی وجودم شکست ، غمها را خودم کشیدم و همه چیز به خیر گذشت !
دوستت دارم ای عاشقانه ترین شعر زندگی ام ، و مینویسم برای تویی که حتی اگر خاطره شوی همیشه جایت در قلبم میماند ، اگر برای همیشه رفتنی شوی ، همیشه برایت میمانم!
میمانم تا فکر نکنم نیستی ، به خیال اینکه شاید بیایی ، به خیال اینکه شاید سری به قلبم بزنی و حالی از دلتنگی هایم بپرسی!
حال و روز مرا نمیبینی ، این لحظه شماری ها را نمیبینی ، من هنوز دنبال توام ، هنوز هم در پیچ و خم جاده زندگی چشم انتظار آمدن توام !
دوستت دارم ای تو که نمیدانم کجایی ، یادی از من میکنی یا در حال فراموش کردن مایی!
نمیدانم ،میدانی که دوستت دارم ، یا شاید این حس را تنها من به تو دارم…!
و آخرین کسی که در قلبم نشست ، بدجور دلم را شکست …
و آخرین بوسه ای که بر روی لبانم نشست ، احساس کردم تنها هوس است !
و این اولین اشتباه بود ، که بی خیال تو نشدم ، باز هم از التماس ها و بی قراریها خسته نشدم
و این اولین گناه من بود ، که صدها بار به آغوش تویی آمدم که فکر میکردم پر از عشق است
پیش خود میگفتم تو زلالی مثل آب ، هر چه غم است با تو میرود زیر خاک
رفتم زیر خاک و آب گل آلود به من رسید ، ریشه کردم و همه برگهایم خشکید !
و این آخرین غروب من بود برای کسی که صدها بار طلوع کردم !
و آخرین کسی که در قلبم نشست ، درهای امید را بر رویم بست، شدم اسیری در قفس ،که حتی رنگ آسمان را هم نمیبیند ،
که حتی نمیتواند دستان اسیری مثل خودش را بگیرد ، یا اشکی را بر چشمان کسی ببیند
تا به این خیال که مثل  او دلشکسته در این دنیا است به زندگی امیدوار شود..
و اولین کسی که در قلبم نشست ، مثل همان آخرین کسی بود که قلبم را شکست ، و اینگونه هر که آمد به قلبم مثل تو بود ،
همه حرفهایش ، حرف تو بود ، نگاهش به رنگ چشمان تو بود ، گرمای تنش به گرمی هوس بود !
در این دو روز دنیا رنگ عشق را ندیدم ، هر چه بی وفایی دیدم طعم وفا را نچشیدم ، بارها شکستم و افتادم بر زمین ،
اما با همان حال خرابم سینه خیز راه خودم را میرفتم و کسی نیامد دستانم را بگیرد مرا از زمین بلند کند!
و آخرین کسی که در قلبم نشست ، تو بودی و رفتی و باز هم دلم شکست ، اینبار نه از غم رفتن تو ، باز هم از غم شکستن یکی مثل تو…


نمیبینم زیبایی های دنیا را آنگاه که تویی زیبایی های دنیایم!
نمیشنوم صدایی را آنگاه که صدای مهربانت در گوشم زمزمه میشود و مرا آرام میکند!
آن عشقی که میگویند تو نیستی ، تو معنایی بالاتر از عشق داری و برای من تنها یک عشقی!
از نگاه تو رسیدم به آسمانها ، آن برق چشمانت ستاره ای بود که هر شب به آن خیره میشدم!
باارزش تر از تو ، تو هستی که عشقت در قلبم غوغا به پا کرده !
قدم به قدم با تو ، لحظه به لحظه در فکر تو ، عطر داشتنت ، ماندن خاطره هایی که مرور کردن به آن در آینده ای نزدیک دلها را شاد میکند!
و رسیده ام به تویی که آمدنت رویایی بوده در گذشته هایم ، و رسیده ام به تویی که در کنار تو بودن عاشقانه ترین لحظه ی زندگی ام است
پایانی ندارد زندگی ام با تو ، آغاز دوباره ایست فردا در کنار تو ، فردایی که در آن دیروز را فراموش نمیکنم ، آنگاه که با توام هیچ روزی را فراموش نمیکنم ، که همه آنها یکی از زیباترین روزهاست و شیرین ترین خاطره ها ، و گرم ترین لحظه ها !
سر میگذارم بر روی شانه های تو ، آرامش میگیرم از صدای تپشهای قلب تو ، دلم پرواز میکند در آسمان قلبت ، میشنوم صدای تپشهای قلبت ، اوج میگیرم تا محو شوم در آغوشت !
تا خودم را از خودت بدانم ، تا همیشه برایت بمانم ،چه لذتی دارد تا صبح در آغوش تو بخوابم!
تا ببینم زیباترین رویاها ، فردا که بیدار میشوم حقیقت میشود همه ی رویاها !
و اینجاست که عاشق خیالات با تو بودن میشوم ، و به عشق این خیالات دیوانه میشوم !
حالا من مجنونم و تو لیلای من ، همیشه میمانیم برای هم ، و میسازیم یک قصه ی عاشقانه دیگر با هم !
بر میگردیم به دیروزی که گذشت ، خاطره ی شیرین فردا بدجور به دل نشست !
و میدانیم زندگی مان عاشقانه خواهد گذشت ، هم دیروز و امروز و هم فرداهایی که خواهد رسید!


رفتنتو میدیدم با چشام                                       هزارتا حرف بود تو نگام

از روی غرور نگفتم نرووووووو                                  مقصر من بودم نه تووووووو

درسته تو خواستی جداشدی از من                      ولی من نباید قبول میکردم

ترجیه دادم سکوتو به حرفم                                  اشتباه بود میگم که برگرد 

                       عاشقارو نگاه هرکدوممون یه جوری توی اندوهیم

                       کسی نمیدونه که ماها  همیشه چرا از هم دوریم

                          اگه گریه میکنیم اگر بی قراریم اخه مجبوریم

                                   بنویس باچشم خیس که ما

                                            عاشقــــــــــیم

ای کاش دوستی ما با یه دیدار شروع میشد و با یه دیدار تموم میشد

ای کاش مثل همه تو روز جدایی چشم تو چشم میشدیم

ای کاش میتونستم اخرین حرفم رو بهت بزنم

ای کاش توی دوستی مثل بقیه بودیم

.

.

.

ولی همه اینا با یه حادثه از بین رفت

نه روز جدایی نه حرفی نه خداحافظی و نه دیداری

ای کاش دوستیمون مثل بقیه بود تا الان که نیستی دل تنگت نباشم

ای کاش کاش میتونستم اخرین حرفم رو بهت بگم که مدیونت نباشم

ولی الان باید تا اون دنیا صبر کنم و بعدش بگم :   دوست دارم 

از جدا شدن گفتی

گفتی میخوای بری

گریه کردم و بهت گفتم

نازنینم یا تو یا مرگ

گفتی باید برم

ولی تو باید زنده بمونی

ازم قول گرفتی

گفتم حالا که داری میری سرم روی شونه کی بذارم؟

گوش کی رو قرض بگیرم تا باهاش درد دل کنم؟

دست روی موهای کی بکشم تا اروم بشم ؟

.....

....

گفتی نمیدونم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

گفتم دردل نمیکنم میریزم توی خودم

دست روی سر کسی نمیکشم میریزم تو خودم

سر روی شونه کسی نمیذارم میریزم تو خودم

ریختم تو خودم و حالا بریدم

ولی سر حرفم هستم

تا تو خیالت راحت باشه

در آن لحظه تاریک و نفس گیر
چشم هایم خیره به دیوار سیاه
غل و زنجیر به پاهایم
فردا نوبت من بود که بر دار روم
جرم من صحبت ناروا نبود  جرم من نگاه عاشقانه بود
چشم ها لغزید  و دل گفت برو
نصف شب حس بدی بود و آمد صبحدم
دستبندم در دست  و لبانی بسته
مادرم که بیچاره کمرش خم شده بود
منتظر آخرین دیدار است
چلچله ها به صدا در آمدند
جرم من را خواندند
و خلق خندیدند
آیینه ها آب شدند
و دگر تصویر من رنجور
هر نفس تاعدد صد به هم می آید
زیر پایم خالی
گردنم آویزان
و خدای لحظات زندگی م پایان برد
وهمین بود که صفا مرد ، صمیمیت مرد
و نگاهِ همه سوخت
چشم هارا باید شست
چشم بسته باید دید
نه با چشم درون و نه با چشم سر باید دید
و خلق جان دادند پای این تصمیم زشت سرنوشت.
تنهایـــــــــــــــــ ــــے یعنے...

یـــــــــــــــــ ــــادت باشه


وقتـــــــــــــــــ ــــے داری میرے بیرون


دستـــــــــــــــــ ــــکشت رو هم ببرے،


چـــــــــــــــــ ــــون کسے نیست


که دستـــــــــــــــــ ــــت رو تو دستاش بگیره و هـــــــــــــــــ ــــا کنه...!‬


باید فراموشت کنم ، چندیست تمرین می کنم

من می توانم می شود ، آرام تلقین می کنم



با عکس های دیگری تا صبح ، صحبت می کنم


با آن اتاق خویش را ، بیهوده تزئین می کنم



سخت است اما می شود ، در نقش یک عاقل روَم


نه شب دعایت می کنم ، نه صبح نفرین می کنم



حالم نه اصلا خوب نیست ، تا بعد بهتر می شوم

فکری برای این دل ِ تنهای غمگین می کنم



ﮐﺴﯽ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺯ ﻭ ﺳﺮﻣﺎ ﺩﺳﺘــﻬﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﮔﯿﺮﺩ .

ﺩﺭ ﺟﯿﺒــــﺖ ﺑـــﮕﺬﺍﺭﺷﺎﻥ ،


ﺷﺎﯾﺪ ﺫﺭﻩ ﺍﯼ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺗﻪ ﺟﯿﺒﺖ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ ،


ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ ﮔﺮﻡ ﺍﺳﺖ...
 
شده یه چیزی تو دلت سنگینی کنه....؟؟؟خیلی سخته ادم کسی رو نداشته باشه...

دلش لک بزنه که با یکی درد دل کنه ولی هیچکی نباشه...

نتونه به هیچکی اعتماد کنه هر چی سبک سنگین کنه تا دردش رو به یکی بگه ...

نتونه اخرش برسه به یه بن بست ...

تک وتنها با یه دلی که هی وسوسش می کنه اونو خالی کنه ...

اما راهی رو نمی بینه سرش روکه بالا می کنه اسمون رو می بینه به اون هم نمی تونه بگه...

خیری از اسمون هم ندیده
 
مگه چند بار اشک های شبونش رو پاک کرده...؟!
 
بهش محل هم نداده تا رفته گریه کنه زود تر از اون بساط گریه اش رو پهن کرده تا کم نیاره ...
 
خیلی سخته ادم خودش به تنهایی خو کنه اما دلی داشته باشه که مدام از تنهایی بناله...
 
خیلی سخته ادم ندونه کدوم طرفیه؟!
 
خیلی سخته ادم احساس کنه خدا انو از بنده هایش جدا کرده ...
 
خیلی سخته ندونی وقتی داری با خدا درددل می کنی داره به حرفات گوش می ده یا ...
 
پرده ی گناهات انقدر ضخیم شده که صدات به خدا نمی رسه.... ؟! 




دلت اومد عزیزت رو جلوی چشمای من بغل بگیری؟

دلت اومد عهد و پیمونی که بستیم درشون رو گِل بگیری؟!

دلت اومد توی سالگرد تولدم منو تنها بذاری؟

دلت اومد کادوی تولدم برام عزیزت رو بیاری؟

یادته بهم می گفتی تا ابد تا همیشه پیشم می مونی؟

دلت اومد که همین اول راهی غزل خدافظی برام بخونی؟!

یادته قرارمون تو کوچه پشتی کنار اقاقیا بود؟

یادته اقاقیای کوچه پشتی خونۀ گنجشککا بود؟

یادته قرار گذاشتی واسشون غذا بیاری؟

دلت اومد جوجه گنجشکا رو چشم برا بزاری؟!

یادته دفعۀ آخر تو چشام نگا نکردی؟

یادته وقت خداحافظی گفتی هرجا رفتی برمی گردی؟

یادته گفتم بهت من از نگاه تو می خونم؟

دلت اومد خاطراتم رو بدیگری بدی و من ندونم؟!

دلت اومد که به احساسم تو نامه هام بخندی؟!

یادته که نامه هام رو روزی صد دفعه می خوندی؟

یادته نصف شبا زنگ می زدم گریه می کردم؟

یادته بهم می گفتی عزیزم گریه نکن دورت بگردم؟

یادته بهت می گفتم میدونم یه روزی میری؟

یادته بهم می گفتی بدونِ دلم می میری؟

یادته بهت می گفتم دل من هواتو کرده؟

یادته بهم می گفتی عزیز دل منی بهونه گیری؟!

یادته بهت می گفتم با تو بُستان و بهارم؟

دلت اومد دِلِ ساده مثل آب بشه کویری؟!

 

من به خود میبالم که در این گوشه دنیا به امیدی زنده ام که فقط خود

دانم،نه عشق هست نه آرزو چرا که عشق را هوس گرفته و آرزو را

روزگار!!!!!!!!!!!!!!من به خود می بالم که در این گردی اعجاب انگیز به خودم

وابستم،من ساده ام ساده تر از بی رنگی پاکم پاکتر از یکرنگی من

خودمم خود خودم خودمم ،باران سرد که برای حضورت در قصرش باید

حتما اجازه گیری ،نکند که ترک بردارد چینی نازک احساس دلم،به خودم

می بالم که خودم را دوس دارم اندازه دنیا و حصاریست بین من و تو،من

نمیخاهم بفهمم راز بردن را میخاهم بازنده بمانم چرا که بردن در این دیر

با خلافی همراست یا کلک باید زد. من عاشق خوشحالی و شادی و

شورم دوس دارم که همگی شاد بمانیم بدونه گریه بدونه غم و غصه

بدونه دلتنگی...به که گویم که دلم می خواهد آسمان باشیم نه

ابر...کاش سهراب مرا میفهمید تا به جای تاشقایق هست زندگی باید

کرد می گفت تا دل شادی هست زندگی باید کرد چرا که شقایق ها

باختن بازی این دنیا راو چنان له شدن در زیر پای من و تو و احساس و

هوس که دگر جانی برای عاشق شدن نماند .این شقایق های وحشی

ست که تو میبینی نه شقایق های عاشق پس به خیال خود و شعر

سهراب زندگی میکنی و دلخوش از این دیر زمان.

آدمهایی که امروز دوستت دارند و فردابدون هیچ توضیحی رهایت می کنند...

آدمهایی که امروز پای درد دلت می نشینند و فردا بیرحمانه قضاوتت می کنند...

آدمهایی که امروز لبخندشان را می بینی و فردا خشم و قهرشان...

آدمهایی که امروز...

...قدرشناس محبتت هستند و فردا طلبکار محبتت...

آدمهایی که امروز با تعریف هایشان تو را به عرش می برند و فردا سخت بر زمینت می

زنند...

آدمهایی که مدام رنگ عوض می کنند

امروز سفیدند، فردا خاکستری، پس فردا سیاه...

آدمهایی که فقط ظاهرا آدمند ...

چیزی هستند شبیه مداد رنگی های دوران بچگی مان !!

هر چه بخواهند می کشند...

هر رنگ که بخواهند می زنند.

سلام عزیز رفته ی من

به تو مدیونم بابت روشن شدن چراغ تفکراتم

ممنونم برای دروغ هایت ، که قدر لحظات صداقت را با آن ها فهمیدم

ممنونم برای رفتنت ، که تنهایی نشانم داد جای خالیت را وبیشتر تفکرکردن برای خودم

ممنونم برای بیرون کردنم از قلبت، که نشانم دادی چه قلب بزرگی داری وچه عشق هایی در آن جای میگیرد

ممنونم برای لحظاتی که منتظرم گذاشتی ،که در این لحظات صبر را آموختم

ممنونم برای آن زمان که با گفته هایت غرورم را شکستی ، که سخت است شکستن غرور و تو زحمتش را کشیدی

ممنونم برای لحظاتی که جایم را دیگری پر کرد، که دانستم هر آنچه خدا می دهد تنها امانتی است رفتنی

ممنونم برای آنکه دوستم نداشتی و می گفتی می پرستمت ، که آموختم هرگز باور نکنم جز خدا  چیزی قابل پرستیدن است

ممنونم برای  همه چیز

دلم برای یک نفر تنگ است…
نه میدانم نامش چیست…
و نه میدانم چه می کند…
حتی خبری از رنگ چشم هایش هم ندارم…
رنگ موهایش را نمی دانم…
لبخندش را هم…
فقط میدانم که باید باشد و نیست…

وقتی کسی رو دوست داری. حاضری جون فداش کنی حاضری دنیا رو بدی فقط یک بار نگاهش کنی.


به خاطرش داد بزنی.به خاطرش دروغ بگی.............رو همه چیز خط بکشی حتی رو برگ زندگی.

وقتی کسی تو قلبته حاضری دنیا بد باشه........فقط اونی که عشقته عاشقی رو بلد باشه.

قید تموم دنیا رو به خاطر اون میزنی..........خیلی چیزا رو می شکنی تا دل اون رو نشکنی.

حاضری که بگزری از دوستای امروز و قدیم.........اما صداشو بشنوی شب از میون دو تا سیم.

حاضری قلب تو باشه پیش اون گرو..........فقط خدا نکرده اون یک وقت بهت نگه برو.

حاضری هر چی دوست نداشت به خاطرش رها کنی..........حسابتو حسابی از مردم شهر جدا کنی.

حاضری هر جا که بری به خاطرش گریه کنی..........بگی که مهتاجشی و به شونه هاش تکیه کنی.

وقتی کسی تو قلبته یک چیز قیمتی داری...........دیگه به چشمت نمیاد اگر که ثروتی داری .

حاضری هر چی بشنوی حتی اگر سرزنشه.........به خاطر اون کسی که خیلی برات با ارزشه.

حاضری هر کی جز اونو ساده فراموش کنی..........پشت سرت هر چی میگن چیزی نگی گوش کنی.

حاضری که بگذری از مقررات و دین و درس............وقتی کسی رو دوست داری معنی نمیده دیگه ترس

 

 

 



 

دوستت داشتم

می دونی چرا؟

چون حس می کردم با تو ،عشق تو وجود من زنده شد

چون با وجود تو احساس کردم دوباره متولد شدم

یه احساسی که تو اصلا شاید هیچ وقت نفهمی یعنی چه.

هر چی عشق و احساس داشتم به پات می ریختم. تو تظاهر می کردی یه وقت کم نیاری.

به خاط همین هر روز بیشتر از دیروز دلم برات تنگ می شد.

اونقدر لایق دونستمت که دو دستی قلبم رو تقدیمت کردم.

تو هم به اصطلاح نامردی نکردی. دو دستی اونو چسبیدی و گفتی خوب ازش مواظبت می کنم.

مطمئن باش جای خوبی سپردیش.

همیشه میگفتی من با همه ی آدم ها فرق دارم. من مثل اونا نیستم.

میدونی اعتماد کردن یعنی چه؟ اعتماد خیلی سخته خیلی... اونم توی این زمونه ی نامرد.

 اما من به حرفات، نگاهت و به چشمات اعتماد کردم.

درست زمانی که بهت عادت کردم بی احساسی رو تو وجودت دیدم.

دیدم که کمکم داری روی تموم احساسات من پا میذاری. دیگه باورت ندارم. نمی خواستم این رو بگم...

اما تو رفیق نیمه راهی

بارها بهم ثابت شد.

هر دفعه خودم رو دل داری می دادم که همه جی  درست میشه

ام نه تو هیچ وقت نخواستی من رو بفهمی چون هر وقت بهت احتیاج داشتم...

هر وقت احساس تنهایی می کردم و ب دلگرمیت نیاز داشتم پشتم رو خالی کردی و من رو تنها گذاشتی...

اینه رسم رفاقتت؟!!

کاش می فهمیدی با قلبی که امانت گرفتی بد کردی.

 حالا می دونم تو با همه ی آدم بدای دیگه فرق داری... آره تو فرق داری.

همه ی آدم بدا قلب دیگران رو یه بار می شکنن.

اما تو روزی چند بار من رو میشکنی و دوباره زنده میکنی.

بارها روی قلب شکسته ام پا گذاشتی و له کردی و بی تفاوت گذشتی.

میدونی چیه؟ نه نمی دونی. یعنی هیچ وقت نخواستی بدونی.

هیچ وقت حاضر نشدی حتی یه بار به خاطر کسی که همیشه

به خاطر تو غرورش رو له می کرد از غرور لعنتیت دست بکشی.

دیگه می خوام دوست نداشته باشم. شاید این جوری یه ذره بتونی احساس کنی.

نمی دونم... شایدم مثه بقیه چیزا از اینم خیلی ساده بگذری.

اما اینو بدون ...

نمی تونم ببخشمت!

 

تنهایی بی پایان است.تنهایی را درون من میتوان جست.درون من که بی حس نشسته ام و مینویسم.تنها خدایم و نوشته هایم با من هستند.من در باطن و در وجود تنها نیستم.من در ظاهر تنها ام.!.

تنهایی یعنی اینکه الآن مینویسم و همه فکر میکنند خوابم.تنهایی یعنی من هرشب در اتاق خود گریه میکنم و هیچ کس نمیفهمد.تنهایی یعنی اینکه تنها روح من بیدار است و بقیه روح ها خواب اند.تنهایی بامن شکل گرفته و حال قسمتی از وجودم شده.تنهایی یعنی من.منی که هیچ کس حرفم را درک نمیکند.تنهایی یعنی ذهن بزرگ من وذهن کوچک دیگران.تنهایی یعنی درک و حس من وحماقت دیگران.تنهایی یعنی بدون یارو دوست در این بدی ها.تنهایی من بزرگ است.بزرگ است که هر لحظه از وجودش رنج میکشم و هر لحظه آزرده میشوم.تنهایی یعنی من.منی که ذهنم پاک است.منی که مجزای بقیه ام.تنهایی یعنی اشکی که الآن میریزم.تنهایی یعنی ترس از ورود کسی به اتاق.تنهایی یعنی این!!!!!!!!!!!!

شب ها امیدم را زنده میکنم..

امید دیدار..

و هرشب چشمانم تر میشود.هرشب دلتنگ تر میشوم.هر شب از اندوخته ی صبرم میکاهد.....

هرشب....

و اگر ادامه دهم نابود میشوم.

نابود میشوم بدون اینکه حرفم را گفته باشم.

نمیروم چون امیدم هرشب زنده تر میشود.ولی حیف...

فقط امیدم زنده میشود بدون اینکه بفهمی اینجا طوفانی آرام خفته است.......

واگر این طوفان زنده شود میمیرم..

پس برگرد.....

دردی روحم را فرا گرفته.روحم خسته است.به کمی آرامش احتیاج دارد.

کمی....

د

باز دلم گرفت

ابریم

بارانیم

مثل اینکه هیچ وقت تمامی ندارد

مثل اینکه هیچ آغوشی نیست ….

.

.

. باز در فکر نوشتنم چه بسرایم از کجا و چگونه بسرایم

تو که رفتی هیچ کس همدمم نشد

تو که رفتی هوای خونه برام سنگین شد

توکه رفتی خورشید خونمون خاموش شد

تو که رفتی تنها نم چشمانم خشک شد

 نمیتونم

 نمیتونم

دیگه خسته شدم از گفتن شعرهای غمگین از جدایی از رفتن از بارون از همه……..وایییییییی

بذار اینگونه بگویم

عمو زنجیر باف زنجیره منو بافتی پشت کوه انداختی

کودکیم

 در شوق پرواز بودم

همیشه چشم انتظار نگاه مهربان مادر بودم

 ابر بودم در خیال دیو سیاه قصه ها بودم

قصه مادر بزرگ قصه شنگول منگول حبه انگول  بود

حال که از قصه در اومدم دیدم منم قصه بودم

قصه ای که هیچ وقت نوشته نشده و هیچ مادر بزرگی نخونده بود

قصه ای که آدما بزرگ شده بوداند ولی اشک کودکی هنوز بود

قصه ای که خبری ازبازی و لبخند کودکانه نبود

آری قصه آدم بزرگا بودتلخ فراموش نشدنی بود ………….

 

رز سفیدم هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند جلوی اشکهایم را بگیرد 

 چنان بی تابم چنان حیران که گویی جهان اتمام یافته 

خواب برای چشمانم معنی ندارد اشک رفیق همیشه چشمانم شده  

نمی خواهم از دلتنگی بگویم برایت چون میدانم تو مثل من دل تنگی

هیچوقت تنها نیستی چون مقصدم آغوش مهربان توست 

و جز این از خدا هیچ نخواستم حتی اگر هم شده برای یک روز  از عمرم باقی باشد

آن زمان که چشمهایم خیس می شود می دانم اشک از چشمانت جاریست 

خدایا از آسمانت بخواه امشب ببار د چون که چشمانم هوای باریدن دارد

یه روز با صدایش لبخند از چهره ام  جدا نبود و امروز صدای گریه اش تنم را می لرزاند 

احساس می کنم در حقش کوتاهی کردم آنچان که باید می بودم نبودم

خدایا تو می دانی یاری دهنده تویی این با از تو می خواهم

پس دلهای شکسته وغمگین را اندک نگاهی بنداز

پس مگذار این بار قصه لیلی و مجنون دوباره نوشته شود 

و مردمانی از جنس ثروت بخوانند و بگویند افسانه است

مگذار تنهاییم را پرنده  ای پر کند که تکرار حرفهایم باشد

مگذار لیلی من شبها با چشمان خیس آرام گیرد 

مگذار صبح با کابوسی که چشمهایش را خیس می کند برخیزد 

خدایا این بار از تو می خواهم مگذار حریمها  شکسته شود

خدایا خدایا  


باز هم دلم مثل هر شب گرفت....باز هم بغض نشکسته ای راه را برای گریه کردنم بست....

دلم برای خودم میسوزد....فقط سکوت میکنم...

نمی دانم چطور دلت می آید که من را هر شب غرق در مروارید چشمانم ببینی....

و آرزویم است که ندانستی بی قرارت بوده ام....

فقط تنهایی به من لبخند می زند....و در سکوت تنهایی شب بی سر و صدا اشک می ریزم....

و تو ای کسی که راه را برای من به تنهایی باز گذاشتی این را بدان اگر این را میخوانی....

دوستت دارم با آن که من را غریبه صدا میزنی....و این همان عشق است که تو آن را به نفرت رساندی


دنیای آدمها دنیایی پر از غرور و کوچک است...آنها خود را عاشق می نامند و تو را از عشق تنها میگذارند...این عشق همان نفرت است...آنها در دنیای کوچک خود گم شده اند و دل های عاشق را فراموش کرده اند.

دنیایی که در آن سادگی بزرگترین گناه است...و فراموش کردن و دل شکستن کار هر روز آنها...در دنیای آنها عمر خوشی دوامی ندارد...

بعضی چیزها گفتنی نیست...فقط می نویسم...اما

اما دنیایی که من دارم قشنگ ترین دنیاست...توی دنیای من چشم ها همیشه تر هستند و دل ها عاشق و ساده.... دل ها آسمانی است...هر لحظه می بارند...و تنها ساکن این دنیا خودم هستم ... من دنیامو با هیچ چیز عوض نمیکنم..

حال تو در دنیای کوچک خودت بمان اگر به عشق ایمانی نداری

عاشقانه هایم را سرودم اما تو هرگز نخواندی

خنده‌های کودکی‌ام را به دیوار آویخته‌‌ام 

اشک‌های نوبرانه‌ی جوانیم را زیر بالش پنهان کرده‌ام

و حالا، سردرگم از ظلمتِ افکار سیاه و مسموم به سپیدی کاغذها پناه آورده‌ام و باز گرفتار سکوتم...

باز قلم در دست میگیرم که عاشقانه برایت بنویسم  

اما چه ســـــــــــــــــــــــــــــــــود

 

 تمام عاشقانه هایم درد میکند


کجا بنویسم اینهمه حرفهای عاشقانه را

چگونه ابراز کنم اینهمه احساسات عاشقانه را

اینهمه نوشتم ، اینک کجاست عاشقانه هایم؟

 تو ندیدی قطره های اشکم را بر روی صفحه کاغذ ،

تو ندیدی راز درونی قلبم را درون عاشقانه هایم.

 تو فقط خواندی و گفتی همه حرفهایت خیالیست

 آنگاه که عاشقانه هایم را خواندی ،آنها را دور انداختی 

 شایددر گوشه ی انبار دلت خاک خورده باشد 

 یک اتاق تاریک ، فضایی پر شده از عطر تنهایی

، قلمی که دیگر یاری نمی کند مرا ، قلمی خسته ،

 تا امروز نیز به امید من جوهرش به کاغذ نشسته .

 قلمی نا امید ، قلبی شکسته ،

 کجاست عاشقانه هایم؟

 

تعداد کل صفحات : 35 1 2 3 4 5 6 7 ...