تبلیغات
غریبه - جرم من نگاه عاشقانه بود

غریبه


به جرم اینکه عاشق شدم همیشه دلشکسته و تنهام

در آن لحظه تاریک و نفس گیر
چشم هایم خیره به دیوار سیاه
غل و زنجیر به پاهایم
فردا نوبت من بود که بر دار روم
جرم من صحبت ناروا نبود  جرم من نگاه عاشقانه بود
چشم ها لغزید  و دل گفت برو
نصف شب حس بدی بود و آمد صبحدم
دستبندم در دست  و لبانی بسته
مادرم که بیچاره کمرش خم شده بود
منتظر آخرین دیدار است
چلچله ها به صدا در آمدند
جرم من را خواندند
و خلق خندیدند
آیینه ها آب شدند
و دگر تصویر من رنجور
هر نفس تاعدد صد به هم می آید
زیر پایم خالی
گردنم آویزان
و خدای لحظات زندگی م پایان برد
وهمین بود که صفا مرد ، صمیمیت مرد
و نگاهِ همه سوخت
چشم هارا باید شست
چشم بسته باید دید
نه با چشم درون و نه با چشم سر باید دید
و خلق جان دادند پای این تصمیم زشت سرنوشت.